وجودم در نفس سرد باغ خشکیده است
و بغض گلویم ، زخم می زند آخرین نفس هایم را
به فریادم برس ، خدای مهربان

چشمانم خیس می شود
گویی غمی در صدایت نهفته است

انگار سالهاست که من مرده ام
اما هنوز ذهن زخمی ام
یاد تو را نشانه می رود

روزهای انتظار .....
چه عاشقانه مرا می شکند
و تو .......
چه سرد از من عبور می کنی

اگه می دونستی رفتنت چه آتشی به جونم می کشه
اونوقت اینقدر راحت نمی گفتی
خداحافظ.....

زنده یاد حسین پناهی می گفت :
خدایا دست بشکنه ..... پا بشکنه ...... سر بشکنه
ولی ...........
دل نشکنه
الهی دل هیچکس تو این دنیای خاکستری نشکنه
که هیچ چیز نمی تونه درمونش کنه

گرچه دوست نمی خرد ما را به ریالی
ولی نمی فروشم تار مویش را به جهانی

برچسب:
نویسنده: آزیتا